فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
20
چهارده رساله ( فارسى )
و سير و حركت او باطل شود زيرا كه حركت از چيزى باشند به چيزى و آن دوئى تقاضا كند و وحدت منافى دوئى است پس حركت عقل در عالم وحدت محال بود و خبر دادن از وى هم محال بود زيرا كه در خبر دادن دو چيز بايد يكى آنچه از وى خبر دهى دوم آنچه بوى خبر دهى به هستى و نيستى اگر تو گوئى جوهر جوهر است سخن بىفايدهء گفته باشى اما اگر گوئى جوهر محدث است سخن مفيد گفته باشى زيرا كه جوهر ذات است و محدث بودن صفت و مجموع ذات و صفت دو بود نه يكى پس معلوم شد كه خبر دادن با دوئى راست آيد پس از فرد واحد و مطلق خبر دادن ممكن نبود و عجب آنست كه آنچه گفتيم كه خبر دادن ممكن نيست اين سخن خبر دادن است از وى بدان كه از وى خبر دادن ممكن نيست پس اين سخن متناقض شود زيرا كه جمع كردن ميان خبر دادن و خبر نادادن محال است پس اگر خواهى كه از وى خبر دهى نتوانى و اگر خواهى كه خبر دهى كه از وى خبر دادن ممكن نيست هم نتوانى پس روى نيست مگر آنكه زبان از كار فروماند و عقل از تصرّف دور شود و جز آنچه ديدهء عقل در انوار جلال حق خيره شود هيچ نماند پس بدين برهان روشن شد كه من عرف الله كلّ لسانه و وقف عقله . جواب چهارم در بيان ضعف بشر آنست كه در علمهاى حقيقى معلوم شدست كه
--> بقيه حاشيه از صفحه قبل از قيود و ظهور در كسوت قيدگاه ايجابى بود كه اللّه الصمد و گاه سلبى كه لم يلد و لم يولد و گاه مجرد از قيود كه و لم يكن له كفوا احد و چون اين وجود را مجرد از صفات زايده بر ذاتش اعتبار كنى آن را حضرت احدّيت خوانند و اين حضرت را عالم ذات بذاته و عالم اعيان ثابته نامند و چون اين ذات را با جمع صفات زائدهء بر ذات اعتبار كنى آن را حضرت و احديت و الوهيّت گويند و اين حضرت را عالم جبروت خوانند كه فوق ملكوت است و بدان كه صفات و اسماء حق اگر متّصف بلطف و رحمت بود آن را صفات جمالى خوانند و اگر متّصف بقهر و غضب بود صفات جلالى و اگر اسماء و صفات را با جميع مظاهر خلقيّة و مجالى كونيّه اعتبار كنى آن را مقام فرق و كثرت و عالم ملك و شهادت گويند و اگر مظاهر خلقيّه و مجالى كونيّه را در ذات حق مستهلك دانى آن را مقام جمع و وحدت و عالم غيب خوانند .